ميرزا احمد ميرزا خداوردى

207

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

از من پرسيد . من فكر كرديم اگر من بگويم از دست عاليجاه مير عباس بگ به شكايت مىروم ، گاه هست به طبع او ناملايم آيد ، لذا گفتيم : احوال ايشان در كمال صحتمندى مىباشد . بسيار به عرض سلامى مصّدع‌اند . اما جناب مقرو ، براى من امرى اتفاق افتاده است . فرمودند : آيا چه واقع شده است ؟ من گفتم : يك نفرى بود كه اسمش نظر على و اين‌طرفى بود از قرار تقرير خودش . او به من دو سه ماه مىبود خدمت مىكرد با مواجب . وقتى كه مواجب خود را از من گرفته ، شبى يك رأس « 1 » اسب كورن‌سون داشتيم ، آن « 2 » را برداشته بود معه چهار دارتو ابريشم ، فرار كرده آمده است به اين‌طرفها . من هم على التعاقب او آمده‌ام . سراغ « 3 » او را تا الى قريهء حاجى خليلو آورده‌ام ، ديگر از آنجا تا شهر ساليان ، احدى سراغ « 4 » او را نمىدهد ، اما او هميشه مىگفت كه من دو نفر همشيره داريم ، يكى در قريهء صيدان به شوهر رفته است و يكى در نواحى شيروان . حالا نمىدانم آمده است به قريهء صيدان رفته است و يا به قريهء نواحى [ شيروان ] . فرمود : اين كار پر اشكالى ندارد ، چراكه قريهء صيدان از جمله زيردستى اينجانب است و پسر كدخداى صيدان در ديوانخانهء ما ميرزايى مىكند . همان ساعت او را احضار حضور خود فرمود . همان پسره آمد چقدر فكر كرد جواب داد : همچنان آدم به قريهء ما نيامده است و همچنين همشيره‌اش هم در قريهء ما به شوهر نرفته است . پس سليمان بيگ فرمود كه فلانى ! كار شما به اشكال افتاد و پس لازم است شما خودت رفته به آن ولا جستجو نموده باشيد . همان ساعت يك حكمى شديدى به عهدهء كدخداى صيدان صادر فرمود ، داد به من كه ما را از برهء ساليان گذرانيدند ، رفتيم به قريهء صيدان . كدخداى آنجا را به نزد خود طلبيديم و همان حكم را به آن كدخدا نشان داديم . گفت : همچنان آدم در قريهء ما هيچ نبوده است كه به شما دروغ گفته‌اند . به قرار دو ساعت به شب مانده ، عازم شدم به طرف شيروان ، اما در عرض راه چنان

--> ( 1 ) . در نسخه « رءس » . ( 2 ) . در نسخه « او » . ( 3 ) . در نسخه « سوراق » . ( 4 ) . در نسخه « سوراق » .